سلام
باورم نمیشه از ۸ مرداد تا حالا نیومدم اینجا.......
اما عجب تابستونی بود!
اولش اردیبهشت وخرداد اومدن و رفتن و زندگیم پر شد از تجربه...
"بزرگ شدم"
امتحانا رو دادم همون طور که روزهام پر از دغدغه بود...
و خاطره های تلخ و شیرین...
حالا که فکر می کنم خاطره های تلخ همه شیرین هستن
چرا؟
تجربه ان دیگه....
و راه و عاملی که زندگیم رو به اینجا هدایت کرد
می خوام فریاد بزنم و از خدا تشکر کنم
...... بعد هم که عمل چشمم و ترس و دلهره اون...
و همراه با اینها .... یه مسآله بزرگ که حالا به خاطر اون شاکر خدام
خواب بودم انگار که "محمد" وارد زندگیم شد
می ترسیدم، نمی دیدم، فرار می کردم....
کم نبود.... یه صفحه ی بزرگ تو زندگیم داشت ورق می خورد
خیلی چیزا بود که باعث میشد تردید داشته باشم
و ناخواسته با این تردیدها محمد رو آزار بدم
اما...... اواسط مرداد دلم آروم گرفت
اون موقع دیگه نگاه پر مهر محمد واسم واقعا معنا داشت
اون موقع مطمئن بودم منم دوستش دارم
اینجا محمد ازم عبور کرد
و وقتی میگه اول من تو رو دوست داشتم من حرفی ندارم بزنم، جز یه لبخند!
کد زندگیمون شده ۲۷
تولد محمد....
تولد خودم....
گل های مهریه
و.....
۲۷ مرداد، روز پیوندمان...
... شهریور ماه هم برامون شد خاطره
روزهای با هم بودن
و حالا یه دوری اجباری به خاطر درس من...
اما....
هرچی که فکر می کنم بیشتر ممنون خدا میشم
که اولین بار ۲۹ اردیبهشت محمد رو اینجا کشوند
و دیدار دوباره ما رو بعد از مدتها رقم زد
و خدا رو شکر می کنم که محمد، محمده
و.... کس دیگه ای نیست!
آرام