|
|
|
|
|
(هو المحبوب) برای آخرین بار می نویسم دلم برای این آسمون تنگ میشه اما خب .... دارم به آسمون دیگه ای پر می کشم فقط می خوام.......... می خوام از همه کسانی که با حرفام ناراحتشون کردم و با کارام آزارشون دادم، معذرت بخوام خودتون بهتر از هر کسی، حتی از من، می فهمید که.... منظورم کی هست و چی هست؟! من از اینجا می رم اما جای دوری نیستم و از سر زدن و حضورتون خوشحال می شم من و می تونید توی این آسمون ببینید: http://www.avayeomid27.blogfa.com خلاصه هر خوبی و بدی که دیدید حلال کنید! من قصد توهین نداشتم (یا لطیف) آرام
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:19 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره سلام فقط خواستم بگم می خوام اسباب کشی کنم به یه خونه دیگه خونه دل هامون به زودی ادرسش رو میدم پاینده باشید آرام |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 16:24 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام باورم نمیشه از ۸ مرداد تا حالا نیومدم اینجا....... اما عجب تابستونی بود! اولش اردیبهشت وخرداد اومدن و رفتن و زندگیم پر شد از تجربه... "بزرگ شدم" امتحانا رو دادم همون طور که روزهام پر از دغدغه بود... و خاطره های تلخ و شیرین... حالا که فکر می کنم خاطره های تلخ همه شیرین هستن چرا؟ تجربه ان دیگه.... و راه و عاملی که زندگیم رو به اینجا هدایت کرد می خوام فریاد بزنم و از خدا تشکر کنم ...... بعد هم که عمل چشمم و ترس و دلهره اون... و همراه با اینها .... یه مسآله بزرگ که حالا به خاطر اون شاکر خدام خواب بودم انگار که "محمد" وارد زندگیم شد می ترسیدم، نمی دیدم، فرار می کردم.... کم نبود.... یه صفحه ی بزرگ تو زندگیم داشت ورق می خورد خیلی چیزا بود که باعث میشد تردید داشته باشم و ناخواسته با این تردیدها محمد رو آزار بدم اما...... اواسط مرداد دلم آروم گرفت اون موقع دیگه نگاه پر مهر محمد واسم واقعا معنا داشت اون موقع مطمئن بودم منم دوستش دارم اینجا محمد ازم عبور کرد و وقتی میگه اول من تو رو دوست داشتم من حرفی ندارم بزنم، جز یه لبخند! کد زندگیمون شده ۲۷ تولد محمد.... تولد خودم.... گل های مهریه و..... ۲۷ مرداد، روز پیوندمان... ... شهریور ماه هم برامون شد خاطره روزهای با هم بودن و حالا یه دوری اجباری به خاطر درس من... اما.... هرچی که فکر می کنم بیشتر ممنون خدا میشم که اولین بار ۲۹ اردیبهشت محمد رو اینجا کشوند و دیدار دوباره ما رو بعد از مدتها رقم زد و خدا رو شکر می کنم که محمد، محمده و.... کس دیگه ای نیست! آرام |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 16:19 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
توی فراموشی یادت میاد کی هستی؟! توی خاموشی داد می زنی که باشی. اما..... نمی دونی هنوزم ...... نمی دونی کی هستی؟ نمی دونی که نیستی....! آرام |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 9:14 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام الان ساعت ۳ بامداده و من تازه نیم ساعته که به خونه برگشتم. می دونم که از فردا درگیرم و کارها و مشغولیت ها شروع میشن اما الان احساس خوبی دارم تمام مسیر ۶ ساعته ی راه رو به حرفهای دوستم فکر می کردم و.............................. به قول مریم: بعضی ها حرف زدن عادیشون به آدم امید و انرژی میده. دیگه وقتی هدف امید رو بارور کردن باشه که ....
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 3:5 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
باده نوشی که در او روی و ریایی نبود بهتر از زهد فروشی که در او روی و ریاست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 9:33 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
درویش مکن ناله ز شمشیر احبا کاین طایفه از کشته ستانند غرامت (این پست برای اینه که نگاره های سیاسی و اجتماعی دوستان خلوت ستاره ها رو به هم نزنه!) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 18:9 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
تو اگه قصه بخوای دل پر غصه بخوای همه ی شهر برات قصه میگن قصه از این دل پر غصه میگن پس بذار منم برات قصه بگم بگم ای همدم من... توی این دشت بزرگ که بهش دنیا میگن چرا من مثل یه شب کور سیاه باید از نور گریزون باشم؟ یا چرا مثل یه زنبور نحیف باید از باد هراسون باشم؟ چرا باز دست نوازشگر باد خرمن زلف من و شونه نکرد؟ یا چرا شادی دنیای شما تو دل غم زده ام خونه نکرد؟ چرا من مثل یه خنیاگر پیر باید از دور زمون دور باشم؟ یا که چون شبنم پاکیزه ی صبح بالی از پرش یک نور باشم؟ ببین ای همدم من... (مرجان) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 17:56 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
فاصله برای عاشق، همیشه تلخ است چه هشتصد کیلومتر باشد و چه هشت متر این را از چشمان خیس سربازی فهمیدم که از بالای برجک دیده بانی به معشوقه اش می نگریست
(مجله موفقیت) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم تیر 1385ساعت 12:46 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
فاجعه در راه است اکنون در آخرين نمونه از برخوردها براي سرکوب و حذف جامعه مدني ، تجمع مسالمت آميز فعالان حقوق زنان که با هدف اعتراض به قوانين تبعيض آميز جنسيتي و دفاع از حقوق انساني زنان صورت گرفته بود طي برخوردي کم سابقه از سوي نيروهاي انتظامي و امنيتي به شدت سرکوب شد و در حاليکه دست اندرکاران امر مي توانستند با نگاهي خردمندانه و با محترم انگاشتن حقوق شهروندان ايراني در قانون اساسي براي برگزاري تجمعات آزاد و مسالمت آميز مانع از شکل گيري اين فاجعه شوند، ترجيح دادند تا بار ديگر با ابزار برخورد قهرآميز به پاک کردن صورت مساله بپردازند و پنجه آهنين نشان دهند و در ادامه با بازداشت تعداد زيادي از شرکت کنندگان در اين تجمع پروژه خود را تکميل کنند. به راستي بايد گريست به حال سرزميني که در آن زنان و خواهران و مادران جامعه به تاوان مطالبه حقوقشان ناجوانمردانه ضرب و شتم مي شوند ، به محبس مي افتند و در حاليکه مطالبه خود را به رسميت شناخته شدن حقوق انساني زنان اعلام کرده اند نشستگان بر مسند قدرت زنان ديگري را اجير شده به سروقتشان مي فرستند تا با باتوم بر سر خواهران و مادران خود بکوبند. سازمان دانش آموختگان ايران اسلامي(ادوار دفتر تحکيم وحدت) ضمن ابراز مراتب اعتراض شديد خود نسبت به بازداشت دبيرکل سازمان و نماينده سابق مجلس شوراي اسلامي ، جناب آقاي مهندس موسوي خوييني و نيز سرکار خانم سميرا صدري عضو شوراي سياست گذاري سازمان و نيز خانم ها و آقايان بهاره هدايت، شهلا انتصاري، اردلان، عاطفه يوسفي، ژيلا بني يعقوب ، امين قلعه اي، علي روزبهاني، ليلا محسني نژاد ، دلارام آرام فر، دلارام علي ، بهمن امويي، وحيد ميرجليلي و ساير بازداشت شدگان تجمع مسالمت آميز مدافعان حقوق زنان و نيز محکوم کردن برخورد خشونت آميز و غير انساني صورت گرفته با حاضرين در اين تجمع اعلام مي کند با تمام قوا و با استفاده از مجاري قانوني مختلف از خواسته ها و حقوق شهروندي شان دفاع مي کند و خواستار آزادي فوري ايشان است. و نيز در صورت عدم اعتنا مراجع ذيربط، با تدوام اعتراضات مدني مسالمت آميز، پي گير آزادي دبيرکل، اعضا و ساير افراد بازداشت شده که براي به رسميت شناخته شدن حقوق انساني نيمي از جامعه ايران در اين تجمع حاضر شده بودند، خواهد شد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 14:31 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
بيانيه انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه علامه طباطبائي در اعتراض به سركوب تجمع زنان : آيا مي شود مردم را خفه كرد؟ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 14:27 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجا خونه منه، اینجا متولد شدم، بزرگ شدم...... حالا اینجام. دنبال خودم می گردم. گم شده بودم، پیدا اما آیا می شم؟ آرام |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 0:33 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست چراغ ساحل آسودگی در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا ، دلم تنهاست وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست! خروش موج با من می کند نجوا: که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت.... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ز پا این بند خونین بر کنم نیست امید آنکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست... فریدون مشیری |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 11:40 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
شب خیلی سردی بود دیشب و عجیب تاریک.... مثل دنیا . توی تموم این آسمون تیره و سیاه یه ستاره بود که دلش..... دیشب ستاره مرد. شکست و من دیدم شراره های نقره ای رو که توی سیاهی شب یه لحظه آسمونو روشن کرد. و بعد دوباره سیاهی مطلق بود. دلم براش تنگ میشه. هر روز براش یه ستاره می کارم شاید..... شاید ها خیلی زیاده اما کسی نمی فهمه. همون طور که ستاره رو نفهمید. و با حرف هاش شکستش... امروز اولین روزیه که ستاره کوچ کرد................* آرام |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 19:8 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
شب بلندی بود، شب.... خاموش و تاریک. فقط ستاره بود اونجا، تنها. نگاش کردم با یه دنیا سوال. نگام کرد با یه دنیا حرف. پرسیدم: خوبی؟ لبخند زد: نمی دونم ! پرسیدم: چی شد؟ نگاش و برد به عمق سیاهی شب... زمزمه کرد: اشتباه کردم، قبولش سخته.... باید بشکنم قلبم و ، اما نمی تونم... برگشت نگام کرد و گفت: نتونستم خسوف ماه رو توی آسمون ببینم. کوتاه بود خسوفش، اما.... نمی تونم بذارم خسوف ادامه پیدا کنه.... اشتباهه اگه ماه، خسوف نکنه توی آسمونم؟ " ماه اگه حقیقت داشته باشه خسوف نمی کنه " اشتباهه اگه پنهان کنم آسمونم رو ، تا کسی نبینه مهتاب رو؟ خاموش نگام کرد، منتظر جواب. نگاش کردم، سردرگم.... گفتم: نمی دونم ! برگشت و نگاش و برد به عمق سیاهی شب... امتداد نگاش انگار پر بود از غم........ و چرا؟ به ماه فکر می کرد شاید.... آرام |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:21 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
....ای ستاره ای که پیش دیده ی منی باورت نمی شود که در زمین هر کجا، به هر که می رسی، خنجری میان مشت خود نهفته است! پشت هر شکوفه ی تبسمی خار جانگزای حیله ای شکفته است! آنکه با تو می زند صلای مهر جز به فکر غارت دل تو نیست! گر چراغ روشنی به راه توست چشم گرگ جاودان گرسنه ای ست! ای ستاره ما سلاممان بهانه است عشق مان دروغ جاودانه است! در زمین زبان حق بریده اند حق زبان تازیانه است! وآنکه با تو صادقانه درد دل کند های های گریه ی شبانه است! ... ای ستاره، ای ستاره ی غریب! ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمی رسد؟ ما صدای گریه مان به آسمان رسید از خدا چرا صدا نمی رسد؟ (فریدون مشیری) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 14:49 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
دیگه حرفی ندارم بهش بگم. آسمون دلش پر ابره، ابرای تاریک و سرد.... تو دریای نگاش فقط غمه که موج میزنه. چی می تونم بهش بگم؟ به جز سکوت..... ستاره شکست.... سنگ کوچیکی بود اما خردش کرد. کنار ستاره نشستم اما فقط می تونم اشک نگاهش و با نگاه همراهی کنم. دلم می خواد من به جای اون بشکنم. بغضی تو گلومه.... یه بغض سنگین، سربی... کاش ستاره هیچ وقت با عشق آشنا نمی شد. کاش............. آرام |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 16:53 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم، نفسی نیست در من نفسی نیست در خانه کسی نیست نکن امروز رو فردا بیا با ما، که فردایی نمی ماند که از تقدیر و فال ما درین دنیا کسی چیزی نمی داند تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم به تو بر می خورم اما در تو شده ام گم، به من دسترسی نیست نکن امروز رو فردا دلم افتاده زیر پات بیا ای نازنین، ای یار دلم رو از زمین بردار درین دنیای وانفسا تویی تنها، منم تنها نکن امروز رو فردا بیا با ما، بیا با ما امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست درین دنیای ناهموار که می بارد به سر آوار به حال خود مرا نگذار رهایم کن ازین تکرار امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست آن کهنه درختم که تنم غرقه ی برف است حیثیت این باغ منم خار و خسی نیست (ابی) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 16:44 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
می خوام بپرسم آدما تا کجا می تونن چشماشون و ببندن؟ تا کی میشه نادیده گرفت مهر و دوستی ها رو با انحصار طلبی قلب ها؟ چرا یه دوست به خودش اجازه میده با ورود دیگری به قلب دوستش بگه: قلب آدما چقدر کوچیکه!...؟ می خوام بگم دیگه برام مهم نیست باور کنید یا نه؟ حرفم و شعار بدونید یا واقعیت؟ اما من....... قلبم به اندازه ی همه ی آدما جا داره حتی کسی که دلم رو شکست... چطور می تونم روی قلبم خط بطلان بکشم؟ آرام |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 10:16 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
آری آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست... فروغ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 16:18 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
...وای،باران باران شیشه پنجره را باران شست. از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور وای،باران باران پر مرغان نگاهم را شست. حمید مصدق |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:34 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد دلم، دستم باز گویی در هوای دیگری هستم... اخوان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 10:25 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
در آن شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل ها به پایم شکستی پریزاد مهر و مهاسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی تا گفتم کی هستی؟ تو گفتی یه بیتاب تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاست قسم خوردی بر ما، که عاشق ترینی توی جمع عاشق، تو صادق ترینی همون لحظه ابری، رخ ماه و آشفت به خود گفتم ای وای! مبادا دروغ گفت؟! گذشت روزگاری از اون شام مهتاب که معراج دل بود به درگاه مهتاب در این درگه عشق چه محتاج نشستم! در اون شام مهتاب به یادت شکستم تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ هنوز شور عشق و به سر داری یا نه؟ هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری من اون ماه ودادم به تو یادگاری.. مینا جلالی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:41 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
کنارش نشستم. ساکت به روبرو چشم دوخته بود. منتظر بود انگار... پرسیدم: چی شده؟ کجا رو نگاه می کنی؟ جوابم نداد. اما عمق چشاش پر شد از غم و اشک! برام سخته، سخته دیدن اشک ستاره... سرم و بردم نزدیکش و آروم پرسیدم:منتظر کسی هستی؟ نگام کرد و با بغض گفت: ستاره فراموش شده... گفتم: مگه میشه؟ ستاره..؟ من مطمئنم ستاره فراموش نمیشه. من ستاره ها رو دوست دارم، خیلی ها دوست دارن. شب که میشه دنیای دلامونه و نگاه ستاره ها. مگه میشه فراموشت کرد؟ نگام کرد و این بار دیگه شکست بلور اشک توی دریای نگاش. آروم و غمگین گفت: ستاره ها فراموش نشدن، اما ستاره فراموش شد. تو و خیلی ها فراموش نکردین، اما او فراموش کرد. ستاره............. (ستاره کلی برام حرف زد، اما خواست که همه ی حرفاش و ننویسم تا.. تا خودش بخواد. آخه ستاره هنوز امیدواره ... منم همین طور!) آرام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 11:30 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
آسمان فرورفته بود در آغوش سرد ابرهای تیره و زمین، تشنه، دوخته بود نگاه ماتم زده اش را به دوردست ها... تک درخت خشکیده ی صحرا تنها بود. "گردبادی در راه است" باد می گفت. و زوزه ی سهمگینش درخت را لرزاند. آرام
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:40 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر تنهاترین تنهایان شوم، باز هم خدا هست. او جانشین همه ی نداشتن هاست. نفرین و آفرین ها بی ثمر است. اگر تمامی گرگ ها هار شوند و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد، تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی. ای پناه ابدی! تو میتوانی جانشین همه ی بی پناهی ها شوی. دکتر علی شریعتی
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 10:30 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستش میدارم، مهربان است ولی.... اندکی بی رحم است! در سکوتش انگار قصه ی تلخ وداعی سنگین... در سکوتم اما موج بی تاب نوایی پر مهر . او نگاهش انگار از عبوری سرشار... من نگاهم اما از نگاهش لبریز . او به یادش مهتاب... من به یادش بی تاب . او در اندیشه ی دور... من در اندیشه ی او . با همه نزدیکیش دورم از او اما. دوستش میدارم، مهربان است ولی... آرام |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 18:39 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خود دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم، به تو برمی خورم اما در تو شده ام گم، به من دسترسی نیست ابی |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 17:32 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز بادی وزید توی کویر تفتیده ی احساسم، یه باد سرد و ...... پر از احساس سرد تنهایی بود. من اما هنوز ایستاده ام..... نمی دانم به کدامین امید؟ توی خوابم انگار، خوابی که می دونم بیداریش آزارم میده... و من گریزانم از حقیقت شاید... امروز بادی وزید، همون طور که تا حالا وزیده.... و می دونم که همچنان خواهد وزید. آرام |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 19:40 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
به بچه های تو و من وقتی یه روزبزرگ شدن فردا که می خوان بدونن کجا به دنیا اومدن بگو جوابمون چیه ؟ حرف حسابمون چیه ؟ تکلیف اون خونه ای که شده خرابمون چیه ؟ گناه هرچی که گذشت به گردن ما بود وهست از ما اگر بتی شکست بتهای تازه جاش نشست هیچکس به غیرازخودما از خود ما فریب نخورد هیچکس به غیرازخودما ما رو به بیراهه نبرد به بچه هامون چی بگیم؟ بگیم که بی هویتیم ؟ گدای حق خودمون پشت درای غربتیم ؟ به بچه هامون چی بگیم؟ که از کدوم ولایتیم ؟ گدای حق خودمون پشت درای غربتیم ؟ &n | ||